۱۱.۱۰.۸۸

so close so far



تو چه دوری از من دریا
و چه نزدیکی با من
که دلم را خیس می‌کنی.
لنگرودی

بیاید همدیگه رو بوس کنیم


شاد سازی

۲۸.۸.۸۸

۲۷.۷.۸۸

حافظ

حافظ برای من خطی بود از عاشقانه ها
و برای دخترک ژنده پوش سکه ای بود از زندگی...


حافظ چه میدانست که روزی در دستان دخترکی زیبا خواهد بود!

شعرهای حافظ را از بر فراموش کردم

۵.۷.۸۸

این یک "نفر" هوای دلم را میلرزاند


کجا میجهد این دو اسب تازی
کجا میرود این دو سیب سفید زیر پیراهنت
مگر من چقدر دوام میاورم در برابر رطوبت لبهایت...؟
برای نرفتن من،قهر کوک میکنی؟
من از هزار و یک شب چشمانت فهمیدم
از دست های پریشانت
از لرزش صدای بودنت!
با خاطره هایم به بزم بنشین...تا زمان رسیدن
تا زمان یکی شدن.تا زمان همخوابگی...
وسوسه های رفتنم بیشتر از ماندم است!

۲.۷.۸۸

ادم وقتی خوابی،بغلت کردن و بردن رو تخت گذاشتنتم!

من آدم ارتباط از راه دورش نیستم.

من آدم لمس کردنم

آدم بو کشیدن گردنت...




ادم وقتی خوابی بغلت کردن و بردن رو تخت گذاشتنتم!

من ادم بغل کردنهای بی حساب و کتابم.

ادم بی حیای بازی تو جمع...

من آدم روی تختم!

من آدمی نیستم که با یه زنگ تو هفته دخل قضیه رو بیاری...

من آدمی هستم که وقتی پام از در خونت گذاشتم بیرون بهم زنگ بزنی.

خلاصه من آدم مجازی بودن نیستم!





من آدم بودنم!





۱.۷.۸۸

ناتمام

من یه کار انجام نشده دارم.
یه نگاه نکرده.
یه نفس کشیده نشده!
یه دل تصاحب نشده...

من هنوز برای تمام شدن زیادی جوانم!

۷.۶.۸۸

اوقات فراموشی

حالا کمی آرام‌تر صحبت کنيد، بادهای بی‌راهِ سايه‌نشين حسودند!

سید علی صالحی

۳۰.۵.۸۸

آدا بودی

لویز یه دوست پسر داره که کارگره،داره پایین ساختمون کار میکنه.الان هم لویز داره باهاش آدا بودی میکنه!
عکاس این عکس هم یه آقای معمار قد بلند بود که معروف بود به جیبی!
من هم داشتم میرفتم مش رمضون چند تا سیگار بخرم.که دیدم لویز از اون بالا تولوپی افتاد توی آغوش دوست پسرش...

۱۷.۵.۸۸

مرزها و دلها

ویکی و سرنا آدمهای مذهبی بودند و همدیگر را دوست داشتند.متاسفانه ویکی مسلمان بود و سرنا یهودی...و باز هم متاسفانه یکی در ایران و دیگری در اسرائیل زندگی میکرد.مشکلات کشورهای آنها و عقاید آنها باعث جدا افتادنشون شده بود.این عکس هم از لب مرز گرفته شده...خطی فرضی که کشورها را تقسیم میکند.ولب هم...خطی فرضیست که آدمها را تقسیم میکند.
ویکی و سرنا به هم نرسیدند.یکی توی کوره های آدم سوزی مـُــرد و اون یکی توی زندانهای ایران...
عکاس هم مامور مرزی بوده.
*این داستان واقعیت دارد ، عکس تعمیم داده شده و مرز ایران و اسرائیل هم فرضی است!